هدف ازايجاد اين تارنما دراختيار گذاشتن دلنوشته ها،مقاله ها و آثارپژوهشي مولف ، درزمينه هاي علوم اجتماعي ، فرهنگی ، اقتصادی ، تاریخی [بویژه تاریخ معاصر ایران ] و.......ميباشد.
۱۴۰۳ مهر ۳۰, دوشنبه
از خون جوانان وطن لاله دمیده
شهادت جوان ترین وزیرخارجه ایراندر رژیم پهلوی دوم ::
#مطلب_روز نوزدهم آبان ۱۳۳۳، تيرباران جوانترين وزير خارجه تاریخ ايران دکتر حسین فاطمی به گناه!؟
«ما سه سال در این کشور حکومت کردیم و یکنفر از مخالفین خود را نکشتیم. برای اینکه ما نیامده بودیم برادر کشی کنیم. ما برای آن قیام کردیم که ایران را متحد کرده و دست خارجی را از کشور کوتاه کنیم.»(دکتر حسین فاطمی)
وی در روزهای آخر به زحمت به زندگی ادامه میداد و پزشکانی که از او عیادت کرده بودند بعدها اعتراف کردند «که فلج ناشی از گلوله (ترور به دست فدائیان اسلام) و بعد چاقوی چاقو کشان تا نیمه بدن آن مرحوم را از کار انداخته بود.» در هیچ کجای دنیا بیمار تب داری را که قادر به حرکت نیست ، اعدام نمیکنند.
اینگونه است که دکتر فاطمی در یکی از آخرین نامههایش پس از صدور حکم اعدام مینویسد: «در این موقع که یک ساعت از صدور رای دستوری میگذرد، یک ذره ناراحت نیستم. زیرا اگر آن افتخار را پیدا کنم که در راه وطنم این نیمه جان را بگذارم، درست در راه حقیقی خودش صرف شده است».
ساعت چهار و هفت دقیقه بامداد روز چهارشنبه نوزدهم آبان ۱۳۳۳، تیمور بختیار فرماندار نظامی و سرتیپ آزموده دادستان ارتش و عده دیگری به زندان رفتند و حکم اعدام دکتر حسین فاطمی را، در لشکر ۲ زرهی به وی ابلاغ کردند. آزموده به فاطمی گفت اعلیحضرت با تقاضای (فرجام) شما موافقت نفرمودند...
آزموده از او خواست تا اگر تقاضایی دارد بگوید و دکتر فاطمی خواهان دیدار با خانواده و ملاقات با دکتر مصدق و صحبتی با افسران شد که آزموده با خشم به او گفت: «هنوز هم دست از سر این مرد بر نمیداری؟» و دکتر فاطمی تنها توانست چند لحظهای با دکتر شایگان و مهندس رضوی خداحافظی کند که خاطره آن تا سالها باقی ماند. فاطمی، مصدق را وصی خود قرار داد.
دکتر شایگان گفته است: وقتی برای وداع پیشانیش را بوسیدم، متوجه شدم که بسیار گرم است و در آتش تبی شدید میسوزد. اعدام یک بیمار آن هم در آن حال در هیچ یک از کشورهای متمدن جهان سابقه ندارد.
هنگام اجرای حکم، در حالی که هوا به شدت سرد بود روی همان پیراهنی که داشت یک پیژامه پشمی پوشیده و با همان پیراهن و پیژامه و کفش سرپایی که روی آن مخمل قهوه ای بود آماده ایستاد....
هشت گلوله تیر از دهانه لوله تفنگهای چهار مامور، دو نفر ایستاده و دو نفر نشسته شلیک شد. دو تیر درست در روی هم به قلب و شش تیر دیگر به سینه... در نهایت یک تیر خلاص هم به شقیقهاش شلیک شد[به وسیله تیمور بختیار] . آخرین کلامش «زنده باد مصدق» و «پاینده ایران» بود.
به این ترتیب کتاب کم قطر زندگی، ولی پر از افتخار جوان ترین وزیر امور خارجه ایران پایان یافت.
بر روی سنگ آرامگاه او چنین نوشته شده است :بر سر تربت ما چون گذری همت خواه/ که زیارتگه رندان جهان خواهد بود
محمد علی سفری - قلم و سیاست- جلد دوم – انتشارات نامک- ص ۱۵
خاطرات و مبارزات دکتر حسین فاطمی-بهرام افراسیابی، ص ۳۴۱، ۳۵۴ و ۳۵۵
سرهنگ غلامرضا نجاتی – جنبش ملی شدن صنعت نفت ایران و
کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ ص ۴۷۲-۴۷۳
منبع : #مصدق_به_روایت_تاریخ_و_اسناد
۱۴۰۳ مهر ۲۹, یکشنبه
نغمه های بیداری-1
#مرتضی_کیوان شاعر، منتقد هنری، و روزنامهنگار در روزهای پس از کودتای 28 مرداد 1332 ، در حالی که سه تن از افسران فراری را در خانه خود پنهان کردهبود، دستگیرو به جرم واهی خیانت! ، در 27 مهر 1333خورشیدی ، در زندان قصر تیرباران شد.
مرتضی اولین ویراستار ایرانی و پایهگذار انجمن ادبی شمع سوخته بودهاست. وی بعدها در دوران وزارت دکتر فاطمی، معاون وزیر در وزارت راه دولت مصدق بود.
هنگام دستگیری2 ماه بودبا پوران سلطانی( پوری )، ازدواج کرده بود
شاعر معاصر ایران هوشنگ ابتهاج درباره اتفاقات پس از اعدام مرتضی میگوید:
«... مدام سنگ قبر کيوان را میشکستند و ما برای خود علامتی داشتيم تا نشانی از گور او داشته باشيم و بتوانيم بر سر گورش برويم. بعد آنجا را خراب کردند و جايش بوستان درست کردند و بعد هم بوستان را ويران کردند و جايش ساختمان ساختند. وقتی آن بوستان را ساختند، من اين شعر را روی بشقابی نوشتم و به پوری هديه کردم: ساحتِ گورِ تو سروستان شد/
ای عزيزِ دلِ من/
تو کدامين سروی؟
روانش شاد و یادش گرامی باد.
#مرتضی_کیوان
ﻧﻪ ﺑﻪﺧﺎطر ﺁﻓﺘﺎﺏ ﻧﻪ ﺑﻪ ﺧﺎطرﺣﻤﺎﺳﻪ
ﺑﻪ ﺧﺎطر ﺳﺎﯾﻪیﺑﺎﻡ ﮐﻮﭼﮑﺶ
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﺮﺍﻧﻪﯾﯽ
ﮐﻮﭼﮏﺗﺮ ﺍﺯ ﺩﺳﺖﻫﺎﯼ ﺗﻮ،
ﻧﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃر ﺟﻨﮕﻞ، ﻧﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃر ﺩﺭﯾﺎ
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﯾﮏ ﺑﺮﮒ
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﯾﮏ ﻗﻄﺮﻩ
ﺭﻭﺷﻦﺗﺮ ﺍﺯ ﭼﺸﻢﻫﺎﯼ ﺗﻮ
ﻧﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺩﯾﻮﺍﺭﻫﺎ، ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﯾﮏ ﭼﭙﺮ
ﻧﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻫﻤﻪ اﻧﺴﺎﻥﻫﺎ، ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻧﻮﺯﺍﺩ ﺩﺷﻤﻦﺍﺵ ﺷﺎﯾﺪ
ﻧﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺩﻧﯿﺎ، ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺧﺎﻧﻪﯼ ﺗﻮ،
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﯾﻘﯿن ﮐﻮﭼﮑﺖ
ﮐﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺩﻧﯿﺎﯾﯽﺳﺖ..
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮﺁﺭﺯﻭﯼ ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﻣﻦ
ﮐﻪ ﭘﯿﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﻢ
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺩﺳﺖﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﮑﺖ
دﺭ ﺩﺳﺖﻫﺎﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﻣﻦ
ﻭ ﻟﺐﻫﺎﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﻣﻦ
ﺑﺮ ﮔﻮﻧﻪﻫﺎﯼ ﺑﯽﮔﻨﺎﻩ ﺗﻮ؛
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﭘﺮﺳﺘﻮﯾﯽ ﺩﺭ ﺑﺎﺩ،
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻫﻠﻬﻠﻪ ﻣﯽﮐﻨﯽ
ﺑﻪ ﺧﺎﻃر ﺷﺒﻨﻤﯽ ﺑﺮ ﺑﺮﮒ،
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺧﻔﺘﻪﺍﯼ
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﯾﮏ ﻟﺒﺨﻨﺪ
ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺧﻮﺩ ﺑﺒﯿﻨﯽ
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﯾﮏ ﺳﺮﻭﺩ
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﯾﮏ ﻗﺼﻪ ﺩﺭ ﺳﺮﺩﺗﺮﯾﻦ ﺷﺐﻫﺎ ﺗﺎﺭﯾﮏﺗﺮﯾﻦ ﺷﺐﻫﺎ،
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻋﺮﻭﺳﮏﻫﺎﯼ ﺗﻮ، ﻧﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺍﻧﺴﺎﻥﻫﺎی ﺑﺰﺭﮒ
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺳﻨﮓﻓﺮﺷﯽ
ﮐﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻣﯽﺭﺳﺎﻧﺪ،
ﻧﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺷﺎﻩﺭﺍﻩﻫﺎﯼ ﺩﻭﺭﺩﺳﺖ
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻧﺎﻭﺩﺍﻥ، ﻫﻨﮕﺎﻣﯽ ﮐﻪ ﻣﯽﺑﺎﺭﺩ
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮِ ﮐﻨﺪﻭﻫﺎ ﻭ ﺯﻧﺒﻮﺭﻫﺎﯼﮐﻮﭼﮏ
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺟﺎﺭ ﺳﭙﯿﺪ ﺍﺑﺮ
ﺩﺭ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺑﺰﺭﮒ ﺁﺭﺍﻡ
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮﺗﻮ
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻫﺮ ﭼﯿﺰِ ﮐﻮﭼﮏ ﻫﺮ ﭼﯿز ﭘﺎﮎ
بهﺧﺎﮎ ﺍﻓﺘﺎﺩﻧﺪ
ﺑﻪ ﯾﺎﺩﺁﺭ
ﻋﻤﻮﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ میگویم
ﺍﺯ ﻣﺮﺗﻀﺎ ﺳﺨﻦ میگویم.
«شاملو»
عکس : #مرتضی_کیوان
سوز دل
ما شکوه نداريم ز تقدير بلاخيز
گر تير فلک سخت به ما کارگر آيد
ما را چه گنه بود که گشتيم پريشان
از آه جگرسوز که خود بیخبر آيد
هر سو که کنم روی بود آفت جانی
ای کاش که گرگِ اجلم زودتر آيد
هر چند که کردند به ما ظلم فراوان
ليکن برسد کيفر و اين غصه سرآيد
دلپاک مخور غم تو ز ايام جوانی
گر چهره اقبالْت از اين زشتتر آيد
زنده یاد #مرتضی_کیوان
باور نمیکند دل من مرگِ خویش را
نه ، نه من این یقین را باور نمیکنم
تا همدمِ من است نفسهای زندگی ،
من با خیالِ مرگ دمی سر نمیکنم
آخر چگونه گُل ، خَس وخاشاک میشود؟
آخر چگونه اینهمه رویای نونهال
نگشوده گُلْ هنوز ،
ننشسته در بهار ،
میپژمرد بهجانِ من و خاک میشود؟
در من چه وعدههاست
در من چه هجرهاست
در من چه دستها به دعا مانده روز و شب
اینها چه می شوند؟
آخر چگونه این همه عشاقِ بیشمار ،
آواره از دیار
یک روز بی صدا
در کوره راهها ، همه خاموش میشوند؟
باور کنم که دخترکانِ سفید بخت
بیوصل و نامراد ،
بالای بامها و کنار دریچهها
چشمانتظار یار ، سیهپوش میشوند؟
باور کنم که عشقْ نهان میشود به گور
بیآنکه سرکِشد گل عصیانیاش زِ خاک؟
باور کنم که دل
روزی نمیتپد؟
نفرین براین دروغ ، دروغِ هراسناک
پُل میکِشد به ساحلِ آینده ، شعرِ من
تا رهروانِ سرخوشی از آن گذر کنند
پیغام من به بوسهی لبها و دستها ،
پرواز میکند
باشد که عاشقان به چنین پیکِ آشتی
یک ره نظر کنند
در کاوش پیاپی لبها و دستهاست
کاین نقشِ آدمی
بر لوحه زمان
جاوید میشود
این ذره ذره گرمی خاموشوار ما
یک روز بیگمان
سر میزند زِ جایی و خورشید میشود
تا دوست داریام
تا دوست دارمت
تا اشک ما به گونهی هم میچکد زِ مهر
تا هست در زمانه یکی جانِ دوستدار
کی مرگ میتواند
نام مرا بروبد از یاد روزگار؟
بسیار گُل که از کفِ من برده است باد
اما منِ غمین
گُلهای یادِ کس را پَرپَر نمیکنم
من مرگِ هیچ عزیزی را
باور نمیکنم
میریزد عاقبت
یک روز برگِ من
یک روز چشم من هم در خواب میشود
ـ زین خوابِ چشمْ هیچکسی را گزیر نیست ـ
اما درونِ باغ
همواره عطر باور من در هوا پُر است
#سیاوش_کسرایی
گر یک نفسی واقف اسرار شوی
جانبازی را به جان خریدار شوی
تا منست خود تو تا ابد تیرهستی
چون مست از او شوی تو هشیار شوی
#مولانا
#اشعار_کوتاه
میانِ آفتابهای همیشه
زیباییِ تو لنگریست ــ
نگاهت شکستِ ستمگریست ــ
و چشمانت با من گفتند
که فردا روزِ دیگریست.
#احمد_شاملو
#گفتوگو_با_آیدا
دریاکنار از صدفهای تهی پوشیده است
جویندگان مروارید به کرانههای دیگر رفتهاند
پوچیِ جست و جو بر ماسهها نقش است ...
#سهراب_سپهری
بی تابانه در انتظار توام
غریقی خاموش
در کولاک زمستان
فانوس های دور سوسو میزنند
بی آنکه مرا ببينند
آوازهای دور به گوش میرسند
بی آنکه مرا بشنوند
من نه غزالی زخم خورده ام
نه ماهی تنگی گم کرده راه
نهنگی طوفان زده ام
که ساحل بر من تنگ است .
آن جا که تو خفته یی
شنزاری داغ
که قلب من است
#شمس_لنگرودی
با درودی به خانه میآئی و
با بدرودی
خانه را ترک میگوئی.
ای سازنده!
لحظهیِ عمرِ من
به جز فاصلهیِ میانِ این درود و بدرود نیست:
این آن لحظهیِ واقعیست
که لحظهیِ دیگر را انتظار میکشد.
نوسانی در لنگرِ ساعت است
که لنگر را با نوسانی دیگر به کار میکشد.
گامیست پیش از گامی دیگر
که جاده را بیدار میکند.
تداومیست که زمانِ مرا می سازد
لحظه هائیست که عمرِ مرا سرشار میکند.
#احمد_شاملو
ﺁﻧﭽﻪ ﻣﺮﺍ ﺑﻪ ﺭﻓﺘﻦ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﯾﮏ ﮐﺸﻮﺭ ﺩﻭﺭ ﻭ ﺑﯿﮕﺎﻧﻪ ﺗﺸﻮﯾﻖ ﻭ ﺗﺮﻏﯿﺐ ﻣﯽﮐﺮﺩ، ﻣﯿﻞ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﻥ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﺗﺎﺯﻩ ﻭ ﻟﻤﺲ ﮐﺮﺩﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽﻫﺎ، ﺷﺎﺩﯼﻫﺎ ﻭ ﻟﺬﺍﺕ ﺭﻧﮕﯿﻦﺗﺮﯼ ﻧﺒﻮﺩ!!
ﺁﻥﺭﻭﺯﻫﺎ ﻣﻦ ﺩﺭ ﻏﺎﺭﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻇﻠﻤﺖ ﺁﻥ، ﺭﺍﻩ ﻓﺮﺍﺭ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺭﻭﺷﻨﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩﻡ. ﺩﺭ ﺭﻭﺡ ﻣﻦ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﺟﺰ ﺗﺎﺭﯾﮑﯽ ﻭ ﺳﺮﮔﺮﺩﺍﻧﯽ ﻣﻄﻠﻖ ﺣﮑﻮﻣﺖ ﻧﻤﯽﮐﺮﺩ ﻭ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﺳﺖﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺩﺭﺍﺯ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ، ﻫﯿﭻﭼﯿﺰ ﮐﻪ ﺩﺳﺖﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﭘﺮ ﮐﻨﺪ ﻭ ﻋﻄﺶ ﺟﺴﺘﺠﻮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺭﻭﺣﻢ ﻓﺮﻭ ﻧﺸﺎﻧﺪ، ﺩﺭ ﺍﻃﺮﺍﻓﻢ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺷﺖ.
ﻓﺸﺎﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ، ﻓﺸﺎﺭ ﻣﺤﯿﻂ، ﻭ ﻓﺸﺎﺭ ﺯﻧﺠﯿﺮﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﻪﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎﯾﻢ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻣﻦ ﺑﺎ ﻫﻤﮥ ﻧﯿﺮﻭﯾﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﮔﯽ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﻼﺵ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ و همین مسأله ﺧﺴﺘﻪ ﻭ ﭘﺮﯾﺸﺎﻧﻢ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ.
#فروغ_فرخزاد
قاضیِ تقدیر
با من ستمی کرده است.
به داوری
میانِ ما را که خواهد گرفت؟
من همهی خدایان را لعنت کردهام
هم چنان که مرا
خدایان.
و در زندانی که از آن امیدِ گریز نیست
بداندیشانه
بیگناه بودهام!
#احمد_شاملو
ادامه دارد.
۱۴۰۳ مهر ۵, پنجشنبه
جان باختن دلخراش کارگران معدن طبس-هموطن تسلیت
جان باختن دلخراش کارگران معدن طبس-هموطن تسلیت.
مرگ دریغ انگیز بیش از 50تن از هموطنان عزیزمان که از یکی از اقشار زحمتکشان و دردمندان میهنمان هستند را به خانواده و آشنایان کارگران معدن طبس و همچنین به مردم آزاده و همدل تسلیت عرض مینمائیم.
باشد که مانند رویدادهای غمبار گذشته از یاری و کمک آزادمردان و آزاد زنان ایران زمین برخودار باشیم.
هموطن طبسی تسلیت تسلیت
ایران گریان تسلیت ، همدلی و یاری.
۱۴۰۳ شهریور ۱۹, دوشنبه
سرداربی بی مریم بختیاری ومرگ عزیزان!
#سردار_بی_بی_مریم_بختیاری: قهرمان انقلاب مشروطه
او یکی از فرماندهان فتح تهران در کنار برادرش #سردار_اسعد_بختیاری بود
بی بی مریم بختیاری بعد از قتل فجیع برادرش سردار #جعفرقلی_خان_اسعد_بختیاری وزیر جنگ #رضاشاه و اعدام پسرش #علی_مردان_خان_بختیاری ، گیسهای خودرا به نشانه اعتراض به حاکمان وقت کوتاه نمود.
#جعفرقلی_خان_اسعد_بختیاری از سرداران #انقلاب_مشروطه_ایران و #وزیرجنگ رضاشاه در هنگام مسافرت به بابل و...برای مسابقه اسب دوانی به دستور مستقیم#پهلوی_اول در چادرش ، ساعتی بعد از بازی او و رضاشاه دستگیر شد و راهی زندان قصر تهران شد.
او نهایتاً در زندان قصر بعد از شکنجه و آزارهای فراوان توسط مزدوران #سرپاس_مختاری #رئیس_نظمیه #رضا_شاهی ، با آمپول هوای دژخیم زندان قصر #پزشک_احمدی به قتل رسید.
پسر #سردار_بی_بی_مریم_بختیاری ،رئیس ایل بختیاری ؛ #علی_مردان_خان_بختیاری معروف به#شیرعلی_مردون که فردی آزاده و آزادیخواه ، و ضد سیاستهای استعماری انگلیس و ضد استبداد دورانش بود.
#علی_مردان_خان_بختیاری در هنگام اعدام و تیرباران با طنین رعد آسایِ شعارهای #زنده_باد_ایران و #زنده_باد_آزادی با چشمانی باز که حاضر به بستن نشد دلاورانه به شهادت رسید.
#یادشان_گرامی_باد
یادداشت به قلم : مهدی گلمحمدی ایرانی(آرمان)
📽 #کلیپ_و_ویدئو 🔆
📺 #فیلم_کوتاه 📽
🌏 #تاریخ_عصرپهلوی 📖
🌸 #تاریخ_معاصر_ایران 🌝
📚📓✍
۱۴۰۳ فروردین ۹, پنجشنبه
عزیزان سال نو مبارک....
عید نوروز و سال جدید1403خورشیدی را به شما دوستان و هموطنان عزیزم تبریک و تهنیت عرض میکنم.
آرزوی قلبی اَم این است ، این عید و بهارخجسته 1403 ، که برای همه میهن دوستان آزاده ، جشنی ملی و باستانی میباشد ، همراه با سلامتی ، آرامش ماندگار و ترقی مادی و معنوی باشد.
لبهایتان شاد و خندان ، دلهایتان امیدوار و رها و قلبهایتان مهرورز و خیررسان به هم نوعانتان باشد.
سال نو مبارک ، مبارک ، مبارک.....
با احترام و ارادت : #مهدی_گلمحمدی_ایرانی
۱۴۰۲ اسفند ۲۹, سهشنبه
سال نو مبارک
« یا مقلب القلوب و الابصار؛
یا مدبر اللیل و النهار؛
یا محول الحول و الاحوال؛
حول حالنا الی احسن الحال »
فرارسیدن سال نو و عید نوروز1403خورشیدی را به همه شما دوستان گرامی ، هموطنان آزاده و میهن دوست و همه فارسی زبانان در اقصی نقاط عالم ، از جمله کشورهای افعانستان ، تاجیکستان و....تبریک و شادباش عرض مینمائیم.
مدیریت و نویسندگان مجله آرامش آرزومندیم همه شما خوانندگان اندیشمند و مهربان در سلامتی و آرامش کامل جاویدان و خیر رسانی و مهر آفرینی باشید.
شاد و پیروز و رها باشید.
مدیریت و نویسندگان مجله تارنمای گروهی مجله آرامش
۱۴۰۲ اسفند ۱۴, دوشنبه
درگذشت پیشوای نهضت ملی و ضداستعماری ایران
پس از کودتای استعماری درباری 28مرداد1332 پیشوای نهضت ملی و ضد استعماری ملت ایران ، دکتر محمد مصدق ، در دادگاه نظامی شاه محاکمه شد و علیرغم دفاعیهٔ مستندی که از خود ارائه داد، به سه سال حبس انفرادی محکوم شد.
مصدق بزرگ پس از تحمل سه سال زندان انفرادی در زندان، مصدق به دستور محمدرضاشاه پهلوی به قلعهٔ احمدآباد تبعید شد
این ایرانی آزاده و میهن پرست تا پایان عمر شریف خود، در آنجا تحت نظارت ساواک قرار داشت و به دلیل محدودیتهای بسیار تا به آن اندازه عرصه به او تنگ شده بود که گفتهٔ خودش، «هر روز آرزوی مرگ میکرد»
دکتر محمد مصدق در ۱۴ اسفند ۱۳۴۵ خورشیدی ، بر اثر فشارهای حکومتی بر روح و جسم و جانش ، در تبعید و حصرخانگی در سن ۸۴ سالگی ظاهراً مبتلا به سرطان شد ، و در بیمارستان نجمیهٔ تهران زیر نظر مأموران ساواک درگذشت و در واقع دِق کرد و جان به جانان سپرد.
مصدق کبیر به دلیل مخالفت شاه با وصیت او مبنی بر به خاک سپرده شدنش در کنار شهدای راه وطن در قیام ملی و ضد استعماری و ضد استبدادی ۳۰ تیر1331خورشیدی در قبرستان ابن بابویه ، در ملک شخصیاش واقع در قلعهٔ احمدآباد به صورت امانت به خاک سپرده شد.
یادش گرامی و راهش پررهرو باد.
منابع
ویکی پدیا
و کتاب مصدق، غلام حسین. مصاحبه غلام حسین مصدق (فرزند محمد مصدق) با تاریخ شفاهی ایران در دانشگاه هاروارد. دانشگاه هاروارد.
به مناسبت14اسفند ، روز جاودانه شدن #دکتر_محمد_مصدق ، رهبر و پیشوای نهضت ملی و ضد استعماری ملت ایران.
شعر مرثیه درخت دکتر شفیعی کدکنی در سوگ مصدق بزرگ
محمدرضا شفیعیکدکنی خاطره خود را در مورد روز درگذشت مصدق این گونه روایت میکند ::
کیهان در گوشه صفحه اول خبر مرگ مصدق را چاپ کرده بود. مدتی به روزنامه خیره شدم و خطاب به مصدق عباراتی گفتم، که خب، پیرمرد بالاخره... یکباره زدم زیر گریه؛ از آن گریههای عجیبوغریب که کمتر در عمرم بر من مسلط شده است. رضا سیدحسینی دست مرا گرفته بود و میکشید که بیصدا، الان میآیند و ما را میگیرند و من همانطور نعره میزدم. بالاخره از او جدا شدم و خودم را رساندم به خانهمان. منزلی بود در خیابان شیخ هادی... با یکی از همکلاسیهای همشهریام اجاره کرده بودم. گریهکنان رفتم به خانه و در آنجا شعر «مرثیه درخت» را سرودم:
شعر مرثیه_درخت :
دیگر کدام روزنه، دیگر کدام صبح
خوابِ بلند و تیره ی دریا را
-آشفته و عبوس -
تعبیر میکند؟
من میشنیدم از لبِ برگ
-این زبان سبز -
در خوابِ نیمشب که سرودش را
در آب جویبار،
بدین گونه شسته بود:
-در سوگت ای درختِ تناور!
ای آیتِ خجسته ی در خویش زیستن!
ما را
حتی امانِ گریه ندادند.
من، اولین سپیده ی بیدارِ باغ را
-آمیخته به خونِ طراوت-
در خوابِ برگهای تو دیدم
من، اولین ترنّمِ مرغانِ صبح را
-بیدارِ روشناییِ رویانِرودبار-
در گل فشانی تو شنیدم.
دیدند بادها
کان شاخ و برگهای مقدّس
-این سال و سالیان
که شبی مرگواره بود-
در سایه ی حصار تو پوسید
دریوار،
دیوارِ بی کرانیِ تنهاییِ تو-
یا
دیوارِ باستانیِ تردیدهای من
نگذاشت شاخه های تو دیگر
در خنده ی سپیده ببالند
حتی،
نگذاشت قمریانِ پریشان
(اینان که مرگِ یک گلِ نرگس را
یک ماه پیش تر
آسان گریستند)
در سوکِ ساکتِ تو بنالند.
گیرم،
بیرون ازین حصار کسی نیست
گیرم در آن کرانه نگویند
کاین موجِ روشناییِ مشرق
-بر نخلهای تشنه ی صحرا، یمن، عدن...
یا آبهای ساحلیِ نیل-
از بخششِ کدام سپیدهست
اما،
من از نگاهِ آینه
-هرچند تیره، تار-
شرمندهام که: آه
در سکوت ای درختِ تناور،
ای آیتِ خجسته ی در خویش زیستن،
بالیدن و شکفتن،
در خویش بارورشدن از خویش،
در خاکِ خویش ریشهدواندن
ما را
حتی امان گریه ندادند.
دکتر محمد رضا شفعی کدکنی
( م . سرشک ) - 15 اسفند 1345خورشیدی.
#دکتر_محمد_مصدق #دکترشفیعی_کدکنی
اشتراک در:
پستها (Atom)






