۱۴۰۰ فروردین ۱۷, سه‌شنبه

یادداشتهای یک زندانی سیاسی-2


 یادداشتهای چهار ساله یک نفر زندانی از زندان و زندانیان شهربانی-2


یادداشت‌های یک زندانی سیاسیِ دوران رضاشاه، قسمت دوم


(( آوانسیان از فرطِ عصبانیت آن صفحه از تاریخ ایران را جوید و بلعید ))


روزی که ارداشس (اردشیر) آوانسیان مامور خواندن تاریخ [تاریخ ایران تالیف عبدالله رازی]شد اتفاقا آخرین فصل کتاب و مربوط به دوره سلطنت پهلوی بود. مولف راجع به زندان مطالبی نوشته بود که نمی‌خواهم بگویم همه‌اش عاری از حقیقت بود لکن قدر مسلم آن‌چه راجع به رفاه حال زندانیان... به رشته تحریر درآورده بود کاملا بر خلاف واقع و فقط جنبه تملق داشت... این فصل از تاریخ، این‌قدر جریانات زندان را وارونه و معکوس تشریح نموده بودند که واقعا برای زندانیان... گیج‌کننده بود. همه متحیر و بهت‌زده، سراپا گوش بودیم که صدای پاره شدن کاغذی ما را به خود آورده با صحنه عجیبی روبه‌رو کرد: ... ارداشس آوانسیان از فرط عصبانیت آن صفحه از تاریخ ایران را جویده و بلعیده بود.



[ { سرهنگ پاشاخان رئیس وقت اداره زندان که نمی‌دانم حالا کجا و چه کاره است وقتی به وسیله جاسوسان خود کسب اطلاع نمود که در آینده خیلی نزدیک زندانیان سیاسی موضوع آزادی ورود کتاب و مجله و روزنامه را که یکی از مطالبات دائمی آن‌ها بود به پیش کشیده و برای حصول نتیجه مثبت اعلام گرسنگی [اعتصاب غذا]عمومی خواهند کرد، یاور نیرومند، معاون خود، را که بعدا به جای او رئیس اداره زندان شد مامور دفع شر کرد تا با تماس با زندانیان سیاسی واقعه را قبل از وقوع علاج نماید.



بیشتر بخوانیم ::


موضوع آزادی ورود مطبوعات به زندان و مبارزاتی که زندانیان از سال ۱۳۰۹ تا آن وقت و سال‌های بعد کرده‌اند مخصوصا شاهکار‌های شیرینِ خان‌بابا خان اسعد بختیاری در وارد کردن روزنامه به زندان و حتی در حبس تاریک و ارسال آن بعد از مطالعه جهت آقای نیرومند رئیس زندان بحث بامزه‌ایست که در یادداشت‌های آتیه به عرض خوانندگان گرام خواهد رسید.

باری یاور نیرومند که یک افسر خشن و طرف نفرت زندانیان بود برای انجام ماموریت خود در عصر یکی از روز‌های تابستان ۱۳۱۷ چند نفر از برجستگان زندانیان سیاسی را به اطاقی که در مدخل زندان قصر معروف به «هشت اول» برای خود ترتیب داده بود احضار و با آن‌که به فردفرد آن‌ها سفارش نموده بود علت احضار و مذاکرات فی‌مابین را افشا نکنند مع‌هذا پس از ساعتی معلوم شد که موضوع مذاکره با همه آن‌ها با کم و بیش تفاوت، این بوده است: که «من (یعنی یاور نیرومند) با حضرت اجل (سرپاس مختاری) دو روز پیش مدتی در خصوص شما مذاکره کردم، از طرز رفتار شما و چند نفر دیگر اظهار رضایت نموده و قول دادم چنان‌چه حضرت اجل از پیشگاه اعلیحضرت همایونی (شاه فقید) تقاضای عفو شما را کرده و آزاد شوید دیگر مرتکب عمل خلافی نشوید و با اشخاص بدنام و خائن و ماجراجوی بیگانه‌پرست ارتباطی پیدا نکنید. چون حضرت اجل هم قول مساعد داده‌اند لذا به پاس دوستی (مثلا) با پدر یا برادر یا از نظر دل‌سوزی به حال زن و بچه و خواهر و مادر، خواستم در این دو سه هفته که تقاضای عفو شما در جریان است کاری نکنید که گزارش بدی راجع به شما از زندان قصر به اداره سیاسی برسد و زحمات من به هدر برود...»


با آن‌که از مدت‌ها پیش هر وقت زندان با یکی از تصمیمات شدید زندانیان اعم از سیاسی یا کرد‌ها یا لر‌ها یا بختیاری‌ها مواجه می‌شد به چنین وعده‌های پوچ و توخالی متشبث می‌شد و زندانی‌ها هم از این مطلب تجربه کافی داشتند مع‌الوصف نوید آزادی این دفعه نیز تمام آن تجربیات تلخ را تحت‌الشعاع خود قرار داده و با تمام دلایلی که از طرف محبوسین قدیمی در اثبات دروغ بودن این وعده و نوید اقامه شد مع‌هذا اعتصاب و اعلان گرسنگی به انتظار انجام وعده یاور نیرومند تا اواسط پاییز همان سال به تاخیر افتاد.


وقتی با گذشت قریب به چهار ماه، بی‌اساس بودن اظهارات آقای معاون زندان به ثبوت رسید کریدور‌های سیاسی یکپارچه آتش شد و در قبال سکوت و آرامش چندماهه چنان عکس‌العمل شدیدی ابراز گردید که به قرار معلوم آقای یاور نیرومند به علت سوءتدبیر از طرف حضرت اجل توبیخ گردیدند. زیرا اعتصاب با همکاری دسته ۵۳ نفر معروف به دسته مرحوم «ارانی» آغاز شد و گذشته از تقاضای آزادی ورود مطبوعات، امتیازات دیگری نیز مورد مطالبه قرار گرفت که من‌جمله غذا – غیر از غذای معمولی زندان و تسریع در تعیین تکلیف محبوسین بلاتکلیف بود. به خوبی یادم نیست که این اعتصاب چند روز به درازا کشید و، چون حوادث ناگواری که در خلال مدت اعتصاب و امتناع از خوردن غذا پیش آمد هریک جداگانه ذکر می‌شود در این‌جا فقط به وقایع آخرین روز اعتصاب اشاره می‌نماید.


با آن‌که زندان خود را بی‌اعتنا به این اعتصاب نشان می‌داد مع‌هذا از لجاجت زندانی‌ها بیمناک و ناراضی بود و میل داشت موضوع را طوری حل و فصل کند. زندانیان هم پس از چند روز امتناع از خوردن غذا و تلقین جاسوس‌های زندان به آن‌که ادامه اعتصاب بلانتیجه و بی‌اثر است بی‌میل نبودند به مذاکرات مسالمت‌آمیز بپردازند لکن هریک به انتظار استقبال طرف دیگر خون‌سردی و عدم اعتنای خود را حفظ می‌کردند. بالاخره مثل سایر موارد وساطت آقای... که به دستور زندان در تضعیف روحیه اعتصاب‌کنندگان هم رُل موثری بازی می‌کرد. برای آن‌که نه احساسات اعتصاب‌کنندگان کاملا جریحه‌دار شده و نه زندان تسلیم تقاضا‌های آن‌ها شده باشد قرار شد: برای برقراری جیره غذایی بهتری جهت زندانیان سیاسی با اداره حسابداری شهربانی مذاکره و اگر تا پایان سال جاری تامین منظور ممکن نشد در بودجه سال ۱۳۱۸ اعتبارات لازمه در بودجه زندان پیش‌بینی شود، پرونده متهمین بلاتکلیف هم به جریان افتد و اداره زندان به تشخیص خود مقداری کتاب در دسترس زندانیان بگذارد و راجع به روزنامه و مجله‌ها هم با اولیای امور شهربانی مذاکره و تصمیمی به نفع اعتصاب‌کنندگان اتخاد نمایند.


البته لازم به توضیح نیست که شرط اول و دوم و قسمت آخر شرط سوم نه در آن سال و نه در سال‌های بعد هیچ‌وقت عملی نشد، ولی فردای روزی که «روزه» چندروزه را زندانیان با دم‌پختک سخت و سفتی شکستند آقای سروان عمادی مدیر داخلی زندان قصر با سلام و صلوات قریب به بیست جلد کتاب به معیت چند نفر افسر و سرپاسبان به کریدور ۷ آورده و به آقای دکتر یزدی تحویل نمود که بین زندانیان پخش کنند. برجسته این کتاب‌ها عبارت بود از: دیوان حافظ، کلیات سعدی، دیوان قاآنی، شاهنامه فردوسی، مطایبات عبید زاکانی، و تاریخ ایران تالیف عبدالله رازی.


نویسنده شخصا شیفته دیوان حافظ و شاهنامه فردوسی هستم و مقام ارجمند ادبی آن‌ها را با فروتنی زاید از وصف تکریم می‌کنم، اما وقتی می‌دیدم که دکتر یزدی و دکتر رادمنش که اولی از نظر تخصص خود خواهان کتب طبی و دومی خواستار تازه‌ترین مجلات خارجی راجع به فیزیک بوده و اکنون در قبال چند روز تحمل گرسنگی هریک، یک جلد شاهنامه در دست گرفته ادای رستم و سهراب را درآورده و بلند بلند شعر شاهنامه را می‌خوانند، از خنده روده‌بُر می‌شدم؟! و واقعا هم ادا‌های دکتر یزدی در چنین موارد بسیار خوشمزه و مضحک بود.


باری، چون بین این کتاب‌ها تاریخ ایران تالیف عبدالله رازی از نظر تاریخ تالیف و چاپ از همه تازه‌تر و فصل آخر آن مربوط به دوره پهلوی و شرح ترقیات بعد از کودتای ۱۲۹۹ بود لذا تمام زندانیان خواهان مطالعه آن بودند که متاسفانه بیش از یک جلد نصیب کریدور ۷ نشده بود. بنا شد هر فصلی از آن به وسیله یکی از زندانیان برای همه قرائت شود. در ساعات مطالعه این تاریخ هم شوخی‌های شیرین دکتر یزدی کماکان ادامه داشت مثلا وقتی خواننده تاریخ موضوع فرار یزدگرد و واقعه آسیابان را می‌خواند، ناگهان دکتر با اشاره‌ای او را امر به سکوت می‌داد و از دکتر رادمنش که به نقطه مجهولی در فضا چشم دوخته و شاید مشغول حل یک مشکل فیزیکی بود با صدای بلند سوال می‌کرد: «دکتر! بالاخره یزدگرد چه شد؟» دکتر رادمنش یکه‌ای خورده هاج و واج به اطراف نگاه می‌کرد و نمی‌دانست موضوع چیست، آن وقت شلیک خنده دکتر یزدی و بهت دکتر رادمنش همه را به خنده می‌انداخت.


روزی که ارداشس (اردشیر) آوانسیان مامور خواندن تاریخ شد اتفاقا آخرین فصل کتاب و مربوط به دوره سلطنت پهلوی بود. مولف راجع به زندان مطالبی نوشته بود که نمی‌خواهم بگویم همه‌اش عاری از حقیقت بود لکن قدر مسلم آن است آن‌چه راجع به رفاه حال زندانیان و باسواد شدن بی‌سواد‌ها در مدت بازداشت و فراگرفتن صنایع مختلفه و تحصیل سرمایه‌ای از این راه و امثال آن به رشته تحریر درآورده بود کاملا بر خلاف واقع و فقط جنبه تملق داشت، زیرا نه تنها برای متهمین سیاسی ورود مطبوعات و کتاب و قلم و کاغذ آزاد نبود بلکه برای زندانیان عادی هم ورود کتاب‌های کلاسیک و داشتن دفترچه و مداد ممنوعیت داشت. حتی به خاطر دارم وقتی زندان دانست که متهمین سیاسی، نظافتچی‌های کریدور را که معمولا از زندانیان عادی انتخاب می‌شدند با وسایل بدوی و بسیار مشکل الفبا می‌آموزند مقرر شد هر پانزده روز یک مرتبه آن‌ها را تعویض نمایند! البته جزئیات شرح کتاب را به خوبی در حافظه ندارم، اما آن‌قدر در نظر است که در این فصل از تاریخ، این‌قدر جریانات زندان را وارونه و معکوس تشریح نموده بودند که واقعا برای زندانیان که ناظر آن جریانات بودند، گیج‌کننده بود.


همه متحیر و بهت‌زده، سراپا گوش بودیم که صدای پاره شدن کاغذی ما را به خود آورده با صحنه عجیبی روبه‌رو کرد: صحنه به قدری جالب و غیرمنتظره و بی‌مقدمه بود که حتی دکتر یزدی هم نتوانست آنا متوجه چگونگی آن شده و حسب‌المعمول خود لطیفه‌ای بگوید! زیرا ارداشس چنان با سرعت آن صفحه از تاریخ را پاره و مچاله کرده به دهان گذارده بود که واقعا کمتر ماشینی می‌توانست در چنان مدت کوتاه این عمل را انجام دهد!


قبل از همه دکتر یزدی متوجه حقیقت شده و ناگهان با خنده پرصدایی فریاد کرد: «اردشیر گرسنگی چندرورزه خود را تلافی کرد»!


آری آقای ارداشس آوانسیان از فرط عصبانیت آن صفحه از تاریخ ایران را جویده و بلعیده بود. } ]


منبع: فریدون جمشیدی، مجله خواندنیها، سال یازدهم، شماره چهل‌و‌چهارم، سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳۲۹، صص ۸-۱۰.

ادامه دارد.......

۱۴۰۰ فروردین ۱۶, دوشنبه

یادداشتهای یک زندانی سیاسی-1





 تیتر اصلی مجله خواندنیها : یادداشتهای چهار ساله یک نفر زندانی از زندان و زندانیان شهربانی-1


یادداشت‌های یک زندانی سیاسیِ زمان رضاشاه، قسمت اول


ماجرای شپش‌رسی از زندانیان سیاسی قصر در ۸۱ سال پیش ... اداره زندان رضایت داد که زندانیان سیاسی خود عهده‌دار حفاظت خود از مرض تیفوئید باشند – پس از حصول موافقت زندان فعالیت زندانیان آغاز شد و آقای دکتر یزدی افتخارا مدیریت این فعالیت و مبارزه را قبول نمودند... آقای دکتر [مرتضی] یزدی... دستور دادند که زندانیان عموما در یک صف قرار گیرند... آقای دکتر یزدی با آن خنده‌های معروف و با آن قیافه جاذب خود از سر صف شروع به «شپش‌رسی» کرد عصر شنبه سوم بهمن ۱۳۱۵ فریدون جمشیدی با جمعی دیگر به اتهام عضویت در فرقه اشتراکی در رشت بازداشت، و تا اواخیر تیرماه ۱۳۱۹ مدتی در زندان رشت، چند ماهی در بازداشتگاه موقت تهران و چند سالی در زندان قصر به طور بلاتکلیف زندانی می‌شوند. جرم او و سایر رفقایش قابل اثبات نبود ؛ بنابراین پرونده‌شان نزدیک به چهار سال مرتب میان دادگستری، شهربانی و ارتش پاس‌کاری می‌شود. این همان پرونده‌ای ا‌ست که مرحوم دکتر تقی ارانی در دفاع از خود به توپ فوتبال تشبیه‌اش می‌کند. در اوایل تیرماه ۱۳۱۹ یکی از مجلات هفتگی پاریس گزارشی درباره این زندانیان بلاتکلیف در ایران منتشر می‌کند و می‌نویسد که چون شهربانی ایران نتوانسته جرم بعضی از متهمان سیاسی را ثابت کند و در عین حال بیم دارد از آن‌که بعد از این همه سال، بی‌گناهی آن‌ها را به رضاشاه گزارش کند لذا آن‌ها را به طور بلاتکلیف در زندان‌ها نگه داشته است. ترجمه این مقاله به فارسی به عرض شاه می‌رسد، شاه در ساعت ۱۰ شب دهه سوم تیرماه همان سال رئیس وقت شهربانی، سرپاس مختاری، را به کاخ ییلاقی خود احضار و دستور اکید به آزادی آن‌ها می‌دهد. فریدون جمشیدی همراه با بیست نفر از سایر متهمان معروف به سیاسی‌های رشت در نیمه همان شب به وسیله کامیون زندان به نزدیک چهارراه یوسف‌آباد آورده شده و همان‌جا رها می‌شوند. بخشی از خاطرات جمشیدی از دوران زندان قصرش سال‌ها بعد، ۱۳۲۹، طی چند شماره در مجله خواندنی‌ها منتشر شد. آن‌چه در پی می‌خوانید بخش نخست خاطرات اوست که در خواندنیها مورخ 30 دی 1329خورشیدی منتشر شده است.


 بیشتر بخوانیم ::


《 [ اواخر پاییز و تمام زمستان سال ۱۳۱۸ حصبه در زندان قصر بیداد می‌کرد. تلفات آن سال زندان خیلی بیش‌تر از سایر سال‌ها بود و به طور مسلم می‌شود گفت که قریب به ثلث تمام محبوسین عادی و چند نفر از شرکای جرم جهانسوز (مترجم کتاب نبرد من تالیف هیتلر که از دانشگاه جنگ به عنوان متهم سیاسی بازداشت و خود جهانسوز تیرباران شد) تلف گردیدند! روزی نبود که کمتر از پانزده جسد بی‌جان از درِ مریض‌خانه زندان خارج نشود. هر سال در پاییز و زمستان زندانیان سیاسی که اکثرا از جوانان تحصیل‌کرده و منورالفکر بودند دسته‌جمعی خود را برای مبارزه علیه تیفوئید و تیفوس مجهز می‌کردند، در خواربار و لوازم هفتگیِ آن عده که کسانی در تهران داشتند وجود یک پاکت کافور حتمی بود. با آن‌که در آن سال از طرف زندان قصر دستگاه جوشانیدن البسه زندانیان (که زندانیان آن را دستگاه شپش‌کُش نام گذارده بودند) به کار گذاشته شده بود مع‌هذا به علت عدم توجه و صرفه‌جویی در مصرف سوخت که آن هم معلول علت معینی به نفع جیب بود، و تاثیری در جلوگیری از مرض نداشته و جز انتشار میکروب مرض و شپشِ حامل آن نتیجه دیگری از آن حاصل نمی‌شد به همین جهت زندانیان سیاسی نیز از تحویل البسه خود، با تمام اصرار و تهدیدهای اولیای زندان خودداری می‌کردند. کار اصرار زندان و امتناع زندانیان در این باره نزدیک بود به جاهای باریک کشیده شود که آقای امیرجنگ (برادر مرحوم سردار اسعد) و آقای یاور احمدخان همایون (شریک‌جرم مرحوم سرهنگ فولادی) به وساطت پرداختند و چون زندان از جهت این آقایان احترام خاصی قائل بود مقرر شد موضوع مبارزه علیه حصبه در کریدورهای سیاسی را به خود آن‌ها واگذار نمایند. در این وقت در کریدور ۷ سیاسی اشخاص سرشناس زیر اقامت داشتند:


 [۱] آقای سید باقر امامی یکی از بستگان نزدیک امام‌جمعه فعلی تهران مدیر روزنامه (به ‌پیش) که اخیرا به ده سال حبس محکوم و فعلا هم زندانی است. 


 [۲] سید جعفر پیشه‌وری نخست‌وزیر سال ۱۳۲۴ آذربایجان،


 [۳] سید ایوب شکیبا، رئیس فرهنگ ۱۳۲۴ رضائیه


 [۴] سردار رشید اردلان، [۵] آقای فریدون منو وکیل پایه یک دادگستری فعلی، 


 [۶] شاهزاده عبدالله میرزا پورتیمور، رئیس دفتر رمز دربار (در زمان شاه فقید [رضاشاه])،


[۷] امیرجنگ برادر مرحوم سردار اسعد،


[۸] آقای نورالدین الموتی قاضی شرافتمند ،

 با [۹] برادر ؛

و [۱۰] یکی از بستگانش اردشیر آوانسیان وکیل دوره چهارده حزب توده،


[۱۱] دکتر مرتضی یزدی وزیر اسبق بهداری،


 [۱۲] عباس نراقی وکیل دوره ۱۴ کاشان و وکیل پایه یک فعلی دادگستری،


 [۱۳] ایرج اسکندری وزیر پیشه و هنر دوره زمامداری قوام‌السلطنه،


[۱۴] بزرگ علوی نویسنده کتاب ۵۳ نفر، [۱۵] دکتر جهانشاهلو معاون پیشه‌وری و رئیس دانشگاه تبریز


 [۱۶] دکتر رادمنش وکیل دوره چهاردهم مجلس شورای ملی، 


 [۱۷] احسان‌الله طبری نویسنده روزنامه «رهبر»،


 [۱۸] اکبر شاندرمنی که در اثر فرار از زندان سر زبان‌ها افتاده،


[۱۹] و نویسنده بی‌مقدار این یادداشت‌ها [فریدون جمشیدی].


باری به وساطت آقای امیرجنگ و آقای همایون اداره زندان رضایت داد که زندانیان سیاسی خود عهده‌دار حفاظت خود از مرض تیفوئید باشند – پس از حصول موافقت زندان فعالیت زندانیان آغاز شد و آقای دکتر یزدی افتخارا مدیریت این فعالیت و مبارزه را قبول نمودند – اطاق‌ها را با دود گوگرد ضدعفونی نموده البسه و رختخواب‌ها را در معرض این دود قرار دادند – رفت و آمد زندانیان عادی به کریدور سیاسی ممنوع شد و چیزی باقی نبود که از موافقت زندان استفاده نموده پاسبان‌ها را نیز از ورود به کریدور ممانعت نمایند – ضمنا از زندان تقاضا شد که دیگ بزرگی به اختیار زندانیان کریدور ۷ بگذارند تا در گوشه حیاط کریدور نصب و البسه مشکوک را در آن بجوشانند. آقای دکتر یزدی وزیر بهداری اسبق کشور پهناور ۱۵ میلیونی که در آن روزها ریاست بهداری یک محوطه سی و چند متری و بیست‌وپنج نفری را قبول کرده بودند دستور دادند که زندانیان عموما در یک صف قرار گیرند تعجب نکنید اگر می‌گویم که از امیرجنگ گرفته تا گم‌نام‌ترین زندانی کریدور ۷ آناً و بدون ذره‌ای تعلل در صف واحدی قرار گرفتند آری در مورد بروز خطر مرگ، شخصیت به حساب نمی‌آید! آقای دکتر یزدی با آن خنده‌های معروف و با آن قیافه جاذب خود از سر صف شروع به «شپش‌رسی» کرد – همه تسلیم محض بودند. دکتر هرجای پیراهن و زیرپیراهن را که می‌خواست تفتیش و با دست خود دکمه و بند زیرشلواری‌ها را باز می‌کرد. آن‌هایی که از این بازرسی دقیق خلاص می‌شدند خندان در صف دیگری قرار گرفته و به تماشا می‌ایستادند. ناگهان صدای قهقهه دکتر بیش از پیش به آسمان رفت به طوری که پاسِ بالای برج زندان را متوجه حیاط کریدور نمود. دکتر در لیفه تنبان پیشه‌وری یک شپش درشت و چند تخم شپش یافته بود!! من تاکنون به هیچ قیافه‌ای تا این حد منقلب و شرمسار مثل قیافه آن روز پیشه‌وری برنخورده‌ام و گویا دکتر یزدی هم به این خجلت و انقلاب درونی پیشه‌وری پی برده که آناً ساکت شده و به بازرسی نفر بعدی پرداخت. پیشه‌وری با قدم‌های کوتاه به طرف کریدور رفت و پس از چند دقیقه در حالی که مقداری از البسه خود را در دست داشت به گوشه حیاط، آن‌جایی که دیگ آب به شدت می‌جوشید رفته با خنده تلخی تمام آن‌ها را درون دیگ و آب جوشان سرنگون نمود. ] 》

 ادامه دارد.....

۱۳۹۹ آذر ۳۰, یکشنبه

 ✍رفیق جان شب یلدات مبارک.



🌹🌸🌺🦋✌🌈


دوستان عزیز ، فامیل و بستگان گرامی و شما ای هموطنان آزاده و بزرگوار :


فرارسیدن این جشن ملی و باستانی را به شما تبریک و تهنیت عرض مینمایم.


امیدوارم در این شب فرخنده با دلی شاد ، به دور از هر غم و ناراحتی ، همراه با رعایت دستورالعمل ها و پروتکلهای بهداشتی مربوط به ویروس منحوس کرونا ، با هر وسیله عقلانی ممکن ، از دور و نزدیک ، از مکالمه سراسر مهر از پشت تلفن و یا یک گفتگوی آنلاین اینترنتی ، و ...؛

این بلندترین شب سال را تا سپیده صبح و طلوع نور و روشنایی به جشن و سرور و شادی بنشینیم.


🌈《 در ناامیدی بسی امید است

پایان شب سیه سپید است 》 🌈

🌺🌸🌺🌹🌸🌺🦋🌹🌸✌🌈


سلامت و پیروز باشید. ✅

ارادتمند شما : مهدی گلمحمدی.

فرارسیدن شب یلدا را به همه شما دوستان و یاران عزیز و محترم تبریک و شادباش عرض می نمائیم.

با تشکر و سپاسگزاری بسیار.🌺🌸🌹

مدیریت و نویسندگان مجله آرامش.
🌹🦋🌹☀🌝💫🌈✌


۱۳۹۹ مهر ۲۱, دوشنبه

درگذشت استادمحمدرضاشجریان


 انا لله و انا الیه راجعون

 بنام حضرت دوست.  ‌


صدای آواز ایران زمین خاموش شد. استاد محمدرضا #شجریان پنشنبه17 مهر 1399. خورشیدی ، در پی جانان رفت ، و جان به جان آفرین تسلیم نمود. او هنرمندی آزاده ، متعهد و مردمی بود ، که به هنر اصیل ایرانی و به ملت هنردوست ایران زمین صمیمانه عشق میورزید. خرم آن روز کزین منزل ویران بروم راحت جان طلبم وز پی جانان بروم درگذشت استاد آواز و موسیقی ایران زمین را به خانواده محترم آن تازه سفر کرده گرامی ؛ و همه شما هموطنان آزاده ؛ و خوانندگان عزیز تارنمای مجله آرامش تسلیت عرض مینمائیم. یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.

 از طرف مدیریت و نویسندگان مجله آرامش

۱۳۹۸ دی ۱۹, پنجشنبه

همدلی و تسلیت.....

‌🖤🖤 پیام تسلیت و ابراز همدردی نویسندگان مجله آرامش با خانواده‌های جان‌باختگان حادثه سقوط هواپیمای مسافربری در ۱۸ دی‌ماه ۱۳۹۸ 🖤🖤 🖤



 انالله و انااليه راجعون 🖤 حادثه دلخراشِ جان باختن عده‌ای از هموطنان عزیزمان ، در پی سانحه مصیبت‌بار سقوط هواپیمای مسافربری اوکراینی موجب غم و اندوه فراوانی برای ما گردید. بدین وسیله از این امکان ، مراتب همدلی و همدردی خود را به همه نزدیکان ، وابستگان و خصوصاً بهً خانواده محترم جان‌باختگان و داغ‌دیده‌گان این حادثه جانکاه تسلیت عرض می‌نماییم. صمیمانه و خالصانه از درگاه پروردگار فریادرَس و یاری رَسان ، برای همه این عزیزان سفر کرده ، طلب خیر و مغفرت ، و برای خانواده‌های داغدار آنها ، طلب صبر و شکیبایی روز افزون آرزومندیم. ما را در این غم انسانی و ملی شریک و همراه بدانید. مدیریت و نویسندگانِ #مجله_آرامش. چهارشنبه 18 دی 1398 خورشیدی. 🖤



۱۳۹۸ آبان ۱۰, جمعه

اعظم طالقانی درگذشت.


مراسم تشییع پیکر مرحومه اعظم طالقانی روز جمعه دهم آبان ساعت 9 صبح از محل مؤسسه اسلامی زنان واقع در خیابان سعدی شمالی، خیابان برادران قائدی (هدایت) برگزار می‌شود.
مرحومه اعظم طالقانی که از مدتی پیش بر اثر عارضه مغزی در یکی از بیمارستان‌های تهران بستری بود در ساعات پایانی روز گذشته پنشنبه 9آبان ۱۳۹۸ ش. به دیار باقی شتافت.

خانم اعظم طالقانی، که از هفته گذشته به دلیل عارضه مغزی در بیمارستان بستری و تحت مراقبت های ویژه قرار داشت ، جان به جان آفرین تسلیم کرد.

در روزهای گذشته خانواده خانم طالقانی گفته بودند که وضعیت جسمانی وی نامساعد است.

محمدرضا اعلایی طالقانی برادر خانم طالقانی در گفت وگو با ایرنا خبر درگذشت وی را تایید کرد.

اعظم طالقانی، ترسیم چهره مدرنی از یک زن مسلمان بود.
خانم طالقانی از پنجشنبه دوم آبان به علت عارضه مغزی در بخش آی.سی.یو بیمارستان پارس بستری و تحت مراقبت‌های پزشکی قرار دارد.

وی پیش از انقلاب سال ۵۷خورشیدی و در دهه پنجاه چندین سال زندانی سیاسی در حکومت پهلوی بود و مدتی را در زندان اوین و زندان قصر گذراند.

او فرزند سید محمود طالقانی نخستین امام جمعه پس از انقلاب ضدطاغوتی و ضد سلطنتی ۱۳۵۷خورشیدی بود.

خانم طالقانی فعال سیاسی عضو نیروهای ملی - مذهبی و نماینده دوره اول مجلس شورای ایران و دبیرکل کنونی جامعه زنان انقلاب اسلامی بود.

وی همچنین سردبیر نشریه پیام هاجر بود که بعد از چند سال عدم چاپ نشریه با دستور قضایی ، سردبیری مجله پیام ابراهیم را بر عهده داشت.

ما نویسندگان تارنمای گروهی مجله آرامش درگذشت این مادر موحد و گرامی را به بستگان ، فرزندان و همچنین به خانواده بزرگ سید محمود طالقانی تسلیت عرض میکنیم.
ما را در غم از دست رفتن عزیزتان همدل و شریک بدانید.

روانش شاد و یادش گرامی باد.
از طرف نویسندگان مجله آرامش.